۱۳۹۴ دی ۶, یکشنبه
۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه
۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه
وقتی تو نیستی
اثری از حسین رزاقی
محمد زهری
محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ شهریور ۱۳۴۲
وقتی تو نیستی
تا روز نو، نگارِ شگون* گیرد
من نیز ـ ای پناه،
ای دلنواز، ـ
تنها ترین پرندهٔ بی آشیانه ام
الفت به هیچ آب و گِل ام نیست
پندار بی تو بودن و سر سبزی
ـ حتی برای یک نفس عمرـ
پندار خام کِشتهٔ دیم** است و خشکسال
دل،
ـ این بی قرارـ
چون خانه در غروب خزان، تنگ می شود
وقتی تو نیستی
انگار شهرِ همهمه، خالی است
ره، رهگذار را
ـ از وحشت سرایت طاعون ـ
از خویش رانده است
با من که خوابگردِ غریبم،
یک در، به روی پیک پیامی، گشاده نیست.
وقتی تو نیستی
من نیز نیستم.
*شگون: میمنت، خجستگی
**دیم: زراعت با آب باران
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
پایان
۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه
شهر خالی نیست
دست ِ بادی - گرچه جام جان - تهی کرد از شراب پاک اطمینان
تا سلامت مانده جام جان،
باز هم لبریز باید شد
ابرهای تازه را با ابرهای کهنه باید بست
بعد باران خواست
از زمین ـ آنگاه ـ چشم مخملی از سبزه یا آیینه ای از چشمه ساری داشت،
تا توان از سینه ی خار بیابان، شیرخشت عافیت دوشید
از سر ِ دیوار باغی، برگ بیدی چید
یا گل خطمی، به دامن ریخت
گل ختمی: عکس از روزبه نوید
باز باید دست را با دست های دیگران پیوست
تا غروب کوچه، بازی کرد
با کبوترها، پیام از آسمان آورد
طاق ایوان را پناه ِ بی پناهی پرستو ساخت
باز هم لبخند باید شد
گرچه شهر از زهرخند ِ دشمنی، تلخ است،
شهد باید شد،
گوارا شد
همنفس، همراه باید شد
با هزاران مشعل، از چنگال ِ شب باید رهایی جست
شهر خالی نیست
گوش باش، آواز می آید از آن خانه
همزبانی، همدلی را می سراید
گوش باش!
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
پایان
اشتراک در:
پستها (Atom)





