در چنتهٔ بود و نبود، امروز را عشق است
امروز را با آن گذرگاه نگارینش
امروز را با آن گذرگاه نگارینش
با زندگی مان، گر فریبی هست، باشد
زیرا زمانه سر به سر رنگ و فریب است
دل های ما بیگانه، اما چهره ها مان آشناگونه است.
ما ابلهان، بیهوده می گوییم: «با هم
یک دلیم و یک زبانیم
در بزم هم، مستیم
در سوگ هم، اندوهناکیم.»
زیرا زمانه سر به سر رنگ و فریب است
دل های ما بیگانه، اما چهره ها مان آشناگونه است.
ما ابلهان، بیهوده می گوییم: «با هم
یک دلیم و یک زبانیم
در بزم هم، مستیم
در سوگ هم، اندوهناکیم.»
دیگر نمی دانیم در هر بزم، شادی نیست
در هر سوگ، ماتم نیست.
ما خود شناس و خود پرستیم
خود را میان هر نبود و بود می جوییم
از خویش می گوییم و هم با خویش می گوییم
اینها فریب است و فریب است و فریب است
دردا که نام این تهی را زندگانی می گذاریم
امروز را با آن گذرگاه نگارینش
فردا و دیروزی که انبانش پر از هیچ است
هرگز نمی ارزد به ضایع کردن امروزِ شیرینش
من خویش می گویم، ولی یک لحظه هم باور نمی دارم
من
ـ همچنان تو ـ
پایان
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری






