محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران - ۵ فروردین ۱۳۴۵
روزها را می فروشم،
روزهای بی سحر، بی شام:
خانه های خالی ِ رنگین رسوایی
گام ها را تیز کرده،
رفته تا آنجا که یادش مانده با افسانه ی انبوه
رفته تا آنجا که یادش مانده با افسانه ی انبوه
سال ها را می فروشم
سال های بی خبر، بی نام:
دانه های خوشه ی شیرین تنهایی
بال ها را باز کرده،
خفته سنگین در غلاف پیله ی ابریشم ِ اندوه
ای که سودا می کنی با خلق، دیبای زمین را و زمان را
گوهر ابر بهاران را و طوق روشن ِ رنگین کمان را
من که اینک با تو همدوشم
آشنای سرکشی های فراموش ام
رفته با سودای دیرین، شور و جوشم
رفته با سودای دیرین، شور و جوشم
هر چه دارم می فروشم:
روزهای بی سحر، بی شام
سال های بی خبر، بی نام
می فروشم تا که بفروشی
یک نگین از پهندشت ِ خاک
یک نفس از سینه ی آرام
یک نگاه دلنشین ِ پاک
بعد از آن با یک شب جاوید خاموشی، همآغوشی!
پایان
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر