زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ ۲۷ دی ۱۳۳۴
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ ۲۷ دی ۱۳۳۴
گم شدم تا زندگی را گم کنم
در سیاهی های یک چشم سیاه
لیک بار زندگانی را هنوز
می کشم بر گردهٔ مجروح، آه!
زیر و بالایی نمی دانم دگر
هیچ چشمم را نگاهی، لانه نیست
هر چه می کوبم ره پر سنگ را
باز راه است و نوید خانه نیست
آشنایی با کسی گر داشتم
اینک از هر آشنایی، خسته ام
دل گروگان دادم و در حسرتش
خویشتن را در سیاهی بسته ام
در صدای من چه اندوهی است، سرد
باز می خندم که در چشم سیاه
مرد باشم در ستوه زیست، مرد!
گم شدم تا زندگی را گم کنم
در سیاهی های یک چشم سیاه
لیک نبضم می زند:
«هستی هنوز!»
چشم می گرید بر این بیگانه راه
پایان
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر