محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ ۲۲ دی ۱۳۳۴
تهران ـ ۲۲ دی ۱۳۳۴
از بس سیاه دیدم و از بس گریستم
خونم سیاه شد
آخر مرا شکست، درنگ شب دراز
با چشم باز، دست مرا بست، روزگار
ماندم در این کنار
تا راه را ببینم و یاران نیمه راه
چشمم به هم نمی رود، امشب ز ترس دیو
در گوش من، خموشی شب، زنگ می زند
انگار پشت شیشه، تگرگی سیاه٘ مست
برآبگینهٔ دل من سنگ می زند
دیگر زبانِ گرم ندارد، اجاقِ کور
آغوش سرد خانه و همسایهٔ غریب
می گیرد از نیام تنم، گرمی غرور
با من چه بود، آنچه که در خویش می شکفت
گل های سرخ روی
در هر غبار دشت
سواری پیام گوی
از شهر آرزوی
در برق چشم، جلوهٔ دلخواهی نهفت.
«با من چه بود؟ »
گفتم و گفت آتش تباه:
«بگشای دست خویش !»
دست از سر شتاب گشودم، و لیکن، آه،
آن سکهٔ طلای امیدی که داشتم
اینک سیاه بود، چنان بخت من، سیاه
از بس سیاه دیدم و از بس گریستم
خونم سیاه شد.
دست تهی ز سکهٔ زرّینه، بسته ام
درانتظار آن کسِ بی کس نشسته ام
تا کی رسد ز راه
خون از رگم بریزد و رویاندم ز خاک
گلهای دل سیاه.
پایان
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر