محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ ۹ خرداد ۱۳۳۵شبی دارم، شبی دلگیر
نیازِ چشمِ بیدارِ گلِ شب بویِ تنهایی
که در آن، سنگ می گرید
به یک بندی باران های بندرگاه
زمان،
چون رودباری در دل مرداب،
بی رفتار
و من چون گردبادی بر جبینِ دشت،
بی آرام
من اندیشمند، از خویش می پرسم:
«درِ یک خانه آیا خنده خواهد کرد، امشب
که در چشمش بریزم
ـ مو به مو ـ
پیغام اقلیم نیازم را؟»
دیواری است
من بیهوده می کوشم
که یک سر را
ـ که رحم آشنایش چاره می سازد ـ
کشم بیرون.
شکست عقدهٔ دل را برویانم
به دشت بایر گوشش
که تنها از طلسم شب،
مرا خواهد گشود آن دست
مرا در چشمهٔ اندوه شوی صبح خواهد شست
چنان نیلوفری
پیوند جاوید شکفتن را
به دست روز روشن روی، خواهد بست
شبی دارم، شبی دلگیر
امیدی هم نمی دارم
ـ ز بس نا باورم از بخت ـ
که یک در باز گردد
زیر چشم انتظار من،
که سامانی پدید آید مرا
در بوسهٔ خورشید
مرا خواهد گشود آن دست
مرا در چشمهٔ اندوه شوی صبح خواهد شست
چنان نیلوفری
پیوند جاوید شکفتن را
به دست روز روشن روی، خواهد بست
شبی دارم، شبی دلگیر
امیدی هم نمی دارم
ـ ز بس نا باورم از بخت ـ
که یک در باز گردد
زیر چشم انتظار من،
که سامانی پدید آید مرا
در بوسهٔ خورشید
پایان
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر