محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ مهر ۱۳۳۵
اگر دستم رسد
ـ یک بار، یا صد بار ـ
قضای آسمان را هیچ دیگر گون نخواهم ساخت،
که بگریزم ز بند مهر چشمان سیاه تو
مرا هر چند مهر این سیه چشمان در آتش سوخت
در آن روزی که من بودم
در این تنهایی محزون خود، تنها
ولی آتش، زبانی هم به شعر سرد من آموخت
چراغ سرشناسی را به پیش راه من افروخت
که من اینک به بال اش
بر فراز بی نیازی می کنم، پرواز
ز هر بود و نبود ام نیست، پروا
و این آمرزش پاکی است بر جور و گناه تو
من اکنون هر چه دارم، از تو دارم، باز
اگر سنگ ام،
اگر آتش زن ام،
از پرتو خشم شرار توست
اگر آب ام،
اگر سیراب ساز ام،
بهره ام از چشمه سار توست.
مرا نامردمی ها، دور می دارد ز هر دمساز
ولیکن من میان مردم چشم سیاهت، مردمی دیدم
که در تاریکی آن، برق می زد چشم خورشیدم
من اینک با تو در راه ام
صدای پای ها، با ضربهٔ دل های مان، جور است
اجاق کهنه ی ناسازگاری های مان کور است
چه می داند کسی فردا چه خواهد شد
ضریح معبد زرین که معجز خواهِ آن دیرینه درگاه ام
اجاق کهنه ی ناسازگاری های مان کور است
چه می داند کسی فردا چه خواهد شد
ضریح معبد زرین که معجز خواهِ آن دیرینه درگاه ام
دگرگون می شود، یا آن که دیگرگون نخواهد شد
ولی من از دل خود، سخت آگاهم:
«مرا مهر سیه چشمان ز دل بیرون نخواهد شد.»
ولی من از دل خود، سخت آگاهم:
«مرا مهر سیه چشمان ز دل بیرون نخواهد شد.»
پایان
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر