محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران - شهریور ۱۳۳۴
پنجه ای بر تار می بندد تن پودی
درد می ریزد ز سرانگشت خونمرده
خواب رفته پای بی اندام
در قولنج شانه، هر دم می کشد تیری
ای بسا جنبنده در آنجا
- ولی با شکل شان ترکیب در هم رفته ی انسان -
دست در کارند و اندر کارشان بی تاب
گاهگاهی
چشم ِ از سو رفتهٔ ناسور مردی یا زنی یا دختری یا...
باز می یابد نخ تابیده ی آبی، بنفش و ارغوانی را
گاه هم
در خم یک سر به روی چارچوب کارگاه
و سکوت دیگر یاران
می گریزد مرغک تنگ آشیان ِ روح غمناکی...
تا گل قالی شکوفد چون گل خورشید
زیر پای دیگران،
زیر پای شکل شان انسان و، از ما بهتران
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
پایان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر