تا رفت
محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ 6 آذر 1332
در بزم من رسید
با ساغری بدست
او مست و می زده
من مست چشم مست
٭
با سنگ هر نگاه
صد توبه را شکست
دست فسون گشاد
پای گریز بست
٭
لختی درنگ کرد
زد آتشم به هست
از دیده ام چو رفت
در جان و دل نشست
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
اینک بت دل است
من نیز بت پرست.
پایان
ویرایش:
پاسخ دادنحذفاینک بتم دل است
من نیز بت پرست.
از دیده ام چو رفت
پاسخ دادنحذفدر جان و دل نشست
اینک بتِ دل است
من نیز بت پرست.
با توجه به بیت قبلی که هماهنگ با از دیده رفتن معشوقه، یاد یار بر جان و دل شاعر
می نشیند.
معشوق تبدیل به بتِ دل شاعر شده و او خاطرهٔ معشوق را چون بتی در دل خود می پرستد.
در عین حال، "اینک بتم دل است" با روحیه غیر خودبینانهٔ زهری در تعارض است.