محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران - مرداد ماه ۱۳۳۳
عروسک ها دویدند و دویدند
دم دروازه شهری رسیدند
به هر جا جستجـو کـردند، لیکن
کمــانداری پس بــارو ندیدند
حریفی چون سپـر بر سر نیاورد
کمین جُسته، کمــان ها را کشیدند
سپس، آهستــه جَستند از کمینگاه
چو ماری، روی خاکِ ره خـزیدند
بـه یک دم قفـل دروازه گـشـودند
سپند آسا، بـه شهـر اندر پریدند
سکوت خلوت محراب مـعـبـد
ز هـر کـوی و در و بـامی شنیدند
به هر جو، خون گرمی مـوج می زد
هزاران نعـش، فـرش راه دیـدند
چو بر یک پیکـر بی جـان رسیدند
سر افکندند و خستند و دریدند
چو بگذشتند از کاخ نگون سقف
ستون طاق ایوان را بریدند
سر خود را «سر بی ترس» خواندند
غرور چیرگی بر خود دمیدند
ولی بـادی اگر در شـاخه پیـچید
چو مرغی وحشی از وحشت رمیدند
ز غارتگشته دیبای مرصع
قبایی بـهر آرایـش گزیـدنـد
سپس چـون فارغ از هر کار گشتند
رها کردند تیر و تیـغ پیکار
گل و چنگ و می و ساغر خریدند
گهی در پای جامِ می، نشستند
گهی دستی فشاندند و جهیدند
گمان بردند، مردانند و مغرور
شراب سرخ پیروزی چشیدند
«ولی دستی ز پشت پرده بر جست
که انگشت من این بازی به هم بست!»
گل و چنگ و می و ساغر خریدند
گهی در پای جامِ می، نشستند
گهی دستی فشاندند و جهیدند
گمان بردند، مردانند و مغرور
شراب سرخ پیروزی چشیدند
«ولی دستی ز پشت پرده بر جست
که انگشت من این بازی به هم بست!»
پایان
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر