محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ ۱۴ بهمن ۱۳۳۲
یک قطره از آسمان، به دریاچه چکید
در سینه من ستاره ای گشت پدید
یکچند چنان نرمی قوئی وحشی
امواج بروی بستر من لغزید
روزی ز پریشانی سر رشتهٔ بخت
غوّاص بدریای دل آرامم دید
بگرفت و شکست و گوهرم را بربود
بگذاشت مرا شکسته و بی امید...
در ساحل روزگار، پوچم اکنون
کس دست نیاز بر سر من نکشید
افتاده و داده گوهرِ دل از دست
من یک صدفم، تهی دل از مروارید
پایان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر