کاری از روزبه نوید
محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ فروردین ۱۳۴۱

نه آن شیرم که با دشمن در آیم
مرا آن بس که من با من بر آیم
نظامی
نهان كردن ندارد سود
من از با «خويش» بودن در ستوهم
اگر چه سنگ سنگم، كوه كوهم
ز يار غار ديرينروزگار خود به اندوهم
چه خويشی با چنين درويش ناخويشی
که زیر خرقهٔ صد وصلهٔ فقرش،
قبای اطلس بزم تنآسانی* است؟
خدایی می نماید، لیک در سودای شیطانی است.
دل معصوم من در چنگ گرگ تيز دندانی است،
كه مي داند دريدن را، نمي داند، وليكن دوختن را**
مرا ياري نخواهد كرد، آيا عقل دورانديش
در اين هنگامهٔ تشويش؟
رها خواهد نمود آيا مرا در تنگهٔ دشمن كمين بگرفته ای تنها،
كه تا از خون سرخ آخرين انديشهٔ با خلق بودن، پاك بودن، زندگي كردن
تهی سازد رگ جنبان جان جاودانی را؟
من از زنگار هر آيينه بيزارم
كه مي پوشد جلای روشن تصوير معصوم حقيقت را
ولي اين «خويش» نادرويش، بيمار است
ز هر تصوير در آيينه بيزار است.
چه خويشي با چنين درويش ناخويشی
در اين هنگامه ی هنگامه ها؟
ميان ما نه جای آشتی، نه جای زنهار است
برای آخرين بار، از ميان ما دو تن، تنها يكی بايد بجا ماند:
من معصوم، يا آن «خويش» نادرويش.
كدامين را، خدا داند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* (بزم تناسانی به معنی بزم عیاشی، تن پروری، خوشگذرانی، تن آسائی)
** ( اشاره به ضرب المثل " به گرگ دوختن آموز، دریدن داند")
** ( اشاره به ضرب المثل " به گرگ دوختن آموز، دریدن داند")
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
پایان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر