محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
از مجموعه برای هر ستاره
تهران ـ فروردین ۱۳۴۰
چاوشان، هشدار می دادند:
«های، راه کاروان کور است
تنگه در دست کمانداران کافرکیش مغرور است.»
کاروان درمان٘د
اسب های رام، رم کردند
آرزوی تپهٔ گنبد نما بگسیخت
از همه شوق زیارت، با دل و جان، وحشتی آویخت
حسرت بوسیدن آن آستان پاک، در دل ریخت
زایران در انتظار کافران ماندند
وردِ زنهار و امان خواندند
چاوشان، امید می دادند:
«های، باکی نیست
آفتاب معجزش در واپسین دم، باز خواهد تافت
هر که معصوم است، آخر در ضریحش، بار خواهد یافت»
جویبار خون به راه افتاد
نبض باز ایستاد
این چه آیین بود؟
یا نبود اندر گروه زائران، معصوم
یا ـ خداوندا، زبانم لال -
آن حدیث معجزش حرفی دروغین بود.
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
پایان
پایان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر