محمد زهری
از مجموعه برای هر ستاره
از مجموعه برای هر ستاره
تهران آبان ۱۳۳۹
این چنین کز صبح، ترش و تلخ، روی آسمان است
ـ خـوب مـیدانم مـنِ پروردهٔ آن ساحل مرطوب -
روز، روز گریهٔ یکریز باران است.
سخت تنها مانده ام، اندیشناکِ روز های تو
که نمی دانم در آن آیینهٔ خاموش بی تصویر
می نشیند چـهرهٔ افسانه های خوب،
یا غبار خواب های بد
من نه آن مردَم که گویم:
«هرچه پیش آمد،خوش آمد»،
نـه، مدد از همتی معجزنشان دارم کـه اندازم
پنـجه اندر پنجه ی تقدیر
سخت تنها مانده ام، تنهای بی تدبیر
هیچ رسم و راه و آیینی نمانده تا بدان یک لحظه پردازم
جمله بی رسم اند و بی راه اند و بیآیین
و من ـ بیهوده ـ سر در زیر بال بیکسی، غمگین
سایه هم از من گریزان است.
این چنین کز صبح، ترش و تلخ، روی آسمان است
روز، روز گریه ی یـکریز باران است
قطره ای غلتید روی سایه بان سرد مژگانم
آه، باران نیست، باران نیست، میدانم
ابر چشم خستهٔ من، باز گریان است
باز گریانم.
سخت تنها مانده ام، اندیشناکِ روز های تو
که نمی دانم در آن آیینهٔ خاموش بی تصویر
می نشیند چـهرهٔ افسانه های خوب،
یا غبار خواب های بد
من نه آن مردَم که گویم:
«هرچه پیش آمد،خوش آمد»،
نـه، مدد از همتی معجزنشان دارم کـه اندازم
پنـجه اندر پنجه ی تقدیر
سخت تنها مانده ام، تنهای بی تدبیر
هیچ رسم و راه و آیینی نمانده تا بدان یک لحظه پردازم
جمله بی رسم اند و بی راه اند و بیآیین
و من ـ بیهوده ـ سر در زیر بال بیکسی، غمگین
سایه هم از من گریزان است.
این چنین کز صبح، ترش و تلخ، روی آسمان است
روز، روز گریه ی یـکریز باران است
قطره ای غلتید روی سایه بان سرد مژگانم
آه، باران نیست، باران نیست، میدانم
ابر چشم خستهٔ من، باز گریان است
باز گریانم.
ویرایش از تارنمای دایره المعارف روشنگری
پایان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر