بستر اول
گورگاه من
چون دل تنگ و سیاه من
از تب و افسوس، لبریز است
آتشِ تیز است
خسته هستم،
خواب نیست
تشنه هستم،
آب نیست
بستر دوم
بستری خالی است
آشنایی نیست
آشیان جفت من،
ـ مرغک معصومِ باغستانِ سرسبزِ نهفتِ من ـ
رنگ غربت خورده است انگار
شب ـ همه شب ـ ساکت و بیدار
با نوازش های دست ماهتاب غمگسار
بستر سوم
خوابگاه کوچک فرزند شاد من
ـ مادر ناز عروسک هاش،
با آن مهر بی همتاش ـ
بستری تنها ست، لیکن
بوی دلخواه تن گرمش
روان در جویبار یاد من
· گر چراغ خانه روشن ماند
· کس نمی گوید که «خاموش!»
· گر عذابی در دل من ماند
· کس نمی گوید:
· «فراموش!»
· هیچکس را سراغی از شب من نیست
· آنکه پرسد:
· «آی، مرد خسته، مرگت چیست؟»،
· کیست؟
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
پایان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر