در باغ افتخار
بوی گلی که باد در آغوش می کشید
بی آن که زنده ماند در شیره ی گلاب
مسموم می شود
در چشم انتظار
در ﺯَﻣــﻬَــﺮﯾــﺮ*برف زمستانی
دیوارِ گرمِ سینه کشِ آفتابِ تند
معدوم می شود
شب، بی ترانه ایّ و نشانی
بر این خراب خواب
بیدار می شود
سقف سیاه عرش
در سایه ی سکوت غم، آوار می شود
خاک صبور
بیمار می شود.
ای مانده، تلخ و تنها در باغ افتخار،
با دست تنگ و دیده ی نابینا
آیا چه نادره خواهی دید؟
بی آن که زنده ماند در شیره ی گلاب
مسموم می شود
در چشم انتظار
در ﺯَﻣــﻬَــﺮﯾــﺮ*برف زمستانی
دیوارِ گرمِ سینه کشِ آفتابِ تند
معدوم می شود
شب، بی ترانه ایّ و نشانی
بر این خراب خواب
بیدار می شود
سقف سیاه عرش
در سایه ی سکوت غم، آوار می شود
خاک صبور
بیمار می شود.
ای مانده، تلخ و تنها در باغ افتخار،
با دست تنگ و دیده ی نابینا
آیا چه نادره خواهی دید؟
* زمهریر: سرمای سخت
ویرایش از تارنمای دایرة المعارف روشنگری
پایان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر